728 x 90

اخبار

جهنمی که شهید نادری در مرصاد برای منافقان ساخت

  • دسته : اخبار
  • تاریخ : 5 مرداد 1395
  • نگارنده : administrator
بعد از سازماندهی نیروها، به دلیل اینکه، حرکت و استقرار گردان‌ها و رسیدن آنها به تنگه‏ چهارزبر، چند ساعتی طول می‏‌کشید؛ فرماندهان تدابیر جالبی را اتخاذ می‏‌کنند. بدین صورت که با سرعت تمام، تیم‌‏های اطلاعات و عملیات برای مسدود کردن حرکت ستون نظامی دشمن(منافقین) به سوی تنگه ‏چهارزبر و گردنه حسن‌‏آباد اعزام می‏‌شوند.

   همگام با اعزام تیم شناسایی به سمت حسن‏‌آباد و برخورد آنان با دشمن، تیم آر.پی.‏جی ‏زن و تک‏ تیرانداز نیز به سوی تنگه‏ چهارزبر و راهدارخانه حرکت کرده و با درگیرشدن با دشمن، حرکت آنها را کُند می‏‌کنند و به دنبال آن، با حضور گردان قمربنی‏ هاشم(ع) در تنگه‏ چهارزبر و اطراف راهدارخانه، ستون نظامی منافقین، متوقف و زمین‏گیر می‏‌شود.

   برادر منصور حیدرنیا در رابطه با چگونگی اتخاذ این تاکتیک می‏‌گوید: "بچه‌‏های اطلاعات و عملیات، فرمانده گردان‌ها و واحدها را، جلوی ستاد فرماندهی آوردیم. دقیقاً خاطرم هست که بر روی زمین، با خاک، ارتفاعات را نشان دادیم و گفتیم: اینجا چهارزبر است؛ اینجا حسن‏‌آباد است و... . همه هم و غم من که تو ذهنم می‏‌گنجید این بود که باید تاکتیکی به خرج داد و آنها(منافقین) را بین دشت حسن‏‌آباد و چهارزبر متوقف کنیم. بعد زمانبندی‏‌ها را در ذهنم محاسبه می‏‌کردم؛ می‏‌دیدم که حدود ده کیلومتر بین مقر ما (مقر صادقین) تا تنگه‏ چهارزبر فاصله است. و اگر گردان‌ها بخواهند حتی با چوب دستی خود را به تنگه برسانند؛ زمان زیادی می‏برد؛ چه برسد به اینکه همراه آنها اسلحه و تجهیزات هم باشد. چون می‏‌دانستم اگر منافقین از چهارزبر سرازیر شوند و به کرمانشاه بروند؛ وضعیت کاملاً فرق می‏‌کند. بنابر این به ذهنم آمد که دشمن(منافقین) را از ماشین پیاده و متوقف کنیم."

   تیم شناسایی اطلاعات وعملیات تیپ، اولین گروهی بودند که از مقر صادقین خارج و خود را به نزدیکی گردنه حسن‌‏آباد رسانده و با منافقین برخورد می‏‌کنند. برادر رمضان حیدریان درباره نحوه برخورد آنها با منافقین چنین می‏‌گوید: "تیم شناسایی ما که متشکل از چهار نفر بودیم؛ بی‏سیم‏چی را در تنگه‏ چهارزبر گذاشتیم و به سمت دشت رفتیم. حدود ساعتِ یک بامداد چهارم مردادماه، در حالیکه پیاده به سمت گردنه حسن‌‏آباد می‏رفتیم؛ چراغ خطر ماشین‏‌های منافقین را می‌‏دیدم. در همین حال نیز منافقین با نیروهایی از لشگر 6 ویژه پاسداران در حسن‏‌آباد درگیر بودند. تعدادی از آنها شهید شده و عده‌‏ای هم مجروح بودند که دیگران زیر بغل آنها را گرفته و داشتند به عقب برمی‏‌گشتند که از آنها پرسیدیم: برای چه بر می‏‌گردید؟ گفتند: "مهمات ما تمام شده و نیروی زیادی نداریم."

   من به برادر محمود حاج ‏قائمی گفتم:"سریع به سمت تنگه ‏چهارزبر(مرصاد) برگردد تا به فرماندهان اطلاع دهند که عجله نکنند؛ گردان‌ها را کاملاً سازماندهی نمایند. زیرا منافقین ظاهراً عقب‏ نشینی کرده‌اند."

   برادر حاج ‏قائمی 200 متری از ما فاصله گرفته‏ و از صدا رس خارج شده‏ بود. در همین موقع منافقین خودشان را سازماندهی کرده و با سرعت از تنگه ‏حسن‌‏آباد به سمت چهار زبر سرازیر شدند. در این فاصله به سه دستگاه تویوتای خودی که برای نیروها‏شان مهمات آورده و در حال حرکت به سمت جلو بودند؛ گفتیم که جلوتر نروید تا به دست منافقین نیفتند. برادر عباسعلی ‏یعقوبیان و تعدادی از بچه‏‌ها که سوار تویوتاهای پر از مهمات شدند با حمله آر پی جی منافقین رو به رو شدند. موشک از زیر چهار چرخ تویوتا رد شده و در جلو تویوتا منفجر گردید. اگر سر آر.پی.‏جی را یک مقدار بالاتر می‏گرفتند گلوله به تویوتا می‏خورد و همه می‏‌سوختند.

   حالا من و ‏زین‌‏العابدین مانده بودیم. تصمیم گرفتیم به عقب برگردیم. چون بنای ماندن و درگیر شدن نداشتیم. ماموریت ما فقط شناسایی بود. در حین برگشتن، برادر زین‏‌العابدین ابراهیم زاده آن طرف جاده قرار گرفت و من این طرف جاده. آتش پرحجم منافقین بر روی جاده و اطراف آن اجرا می‌‏شد به همین خاطر صدای ما به همدیگر نمی‌‏رسید به طوری که من داد می‏زدم؛ زین‏‌العابدین و او صدا می‏زد رمضان.

   در حالیکه نگاه‌مان به جلو بود حدود 2 کیلومتر به عقب آمدیم. چون در عملیات‏ کربلای 5 از ناحیه دست و پا ترکش خورده ‏بودم و به دلیل غواصّی، آرتروز داشتم؛ موقع دویدن دچار مشکلات جدی ‏شدم. دیگر جواب زین‌العابدین را ندادم. ایشان آمد پیش من و گفت:"چرا جوابم را نمی‏‌دهی؟"فکر کرد که من مجروح شدم چون تیر دوشکای زیادی می‌‏آمد. گفت:"من دیدم تیر دوشکای زیادی از لای پای شما رد می‏‌شود![چون تیرها رسام بود] من به ‏زین‌‏العابدین گفتم: "شما برو جان خودت را نجات بده." او اصرار کرد اگر شما نیایید من هم نم‌ی‏روم. من به خاطر حفظ جان ایشان هر طوری بود به عقب برگشتم. بعضی مواقع فاصله ما تا ماشین‌‏های منافقین به صد و گاهی به هــزار متــر می‏‌رســید چون آنها زمانی که می‏‌ایستادند و آتش‏باری می‏‌کردند من می‌‏دویدم.

   بالاخره این مسافت را ما می‌‏دویدیم تا اینکه به دیوار راهدارخانه (تلمبه‌‏‏خانه)رسیدیم، 100 تا 150متر طول این راهدارخانه بود. من و زین‏العابدین، از این سر دیوار به آن سر دیوار می‏رفتیم تا بتوانیم بالا برویم. یک لحظه به خودمان آمدیم و به ‏زین‏‌العابدین گفتم:"ما داریم چکار می‏‌کنیم؟ ما که نمی‏توانیم از دیوار بالا برویم! برویم از جلو دیوار راهدارخانه حرکت کنیم تا اگر مورد هدف کسانی که هنوز نمی‏‌دانستیم چه کسانی هستند؛ قرار گرفتیم؛ بچه‏‌ها ما را پیدا کنند." خوشبختانه حدود 50 متر که به جلو حرکت کردیم یک لحظه دیدیم در نقطه‏ کور دوشکاها قرار داریم و فشنگ‏‌های دوشکاها با یک زاویه 45 درجه از ما عبور می‏‌کنند. حدود 5 دقیقه کنار دیوار نفسی تازه کردیم و بعد راه خودمان را ادامه دادیم تا اینکه نزدیک طلوع آفتاب به تنگه‏ چهارزبر رسیدیم که برادران مهندسی در داخل تنگه خاکریز زده بودند تا حرکت خودروهای دشمن را سد نمایند."

   زمانی که تیم‏‌های شناسایی اطلاعات و عملیات در دشت حسن‏‌آباد با منافقین برخورد می‏‌کنند تیم‏‌های آر.پی‏.جی ‏زن نیز خود را به تنگه‏ چهارزبر و اطراف راهدارخانه (تلمبه‏‌خانه) رسانده تا حرکت ستون نظامی منافقین را سد کنند که در این میان رضا نادری، شیر جنگ، ماموریت محوّله را به خوبی انجام می‏‌دهد.

   برادر ‏منصور حیدرنیا درباره نحوه اعزام تیم آر.پی.‏جی‏ زن‌های اطلاعات و عملیات و ماموریت محوله به رضا نادری می‏‌گوید:" آمدم توی چادر بچه‌‏های اطلاعات، گفتم: یک آر.پی.‏جی‏ زن می‏خواهیم!"رضا نادری گفت:"حاجی قبضه‌ی آر.پی.‏جی را بده به من!"کمک‏‌هایش برادرحسین اکبریان، حسین‌ ‏آقایی‌فر و عباس ‏کاظمیان از بچه‌‏های شاهرود بودند. کمک‏‌هایش گلوله‏‌های آر.پی.‏جی را توی کیسه گونی ریختند. به رضا نادری گفتم:"رضا! آنچه از تو می‏خوام اینه که، ماشین‏‌ها و خودروها را طوری بزنی که جاده بسته بشه، نمی‏خوام همین طوری بزنی که فقط منهدم بشن. دقیقاً جوری بزن که این جاده آسفالته (جاده اسلام‌‏آباد به کرمانشاه) بسته بشه و اینها در برابر دیوار آتش قرار بگیرن و نهایتاً متوقف بشن و از ماشین‌ها پیاده شن. تا صبح برسه، هوا روشن شه و ببینیم اینها کی‌‏اند؟ چند نفرند و چه کاره‏‌اند؟"

   رضا با بچه‏‌های دیگر سوار تویوتا شده و به سمت تنگه‏ چهارزبر حرکت کردند. من خودم توی پیچ آخر چهار زبر ایستادم و منتظر رسیدن نیروهای دیگر بودم. اینها جدا شدند و رفتند بـرای انجـام ماموریت."

   برادر امیر یاری، از اعضای تیم‌‏های آر.پی‏.جی ‏زن اطلاعات و عملیات، که در آن شب با رضا‏ نادری سازماندهی شده و به سمت تنگه ‏چهارزبر آمده ‏است در بیان خاطراتش، چنین اظهار می‏‌دارد: "من، برادر ایثارگران، رضا نادری و یکی دو نفر دیگر، وقتی به تنگه‏ چهار زبر رسیدیم در سمت چپ جاده دپو مانندی بود که برادر‏ منصور حیدرنیا گفت:"شما اینجا بایستید." به رضا نادری گفت: "شما پایین جاده مستقر شوید." هنوز معلوم نبود چی به چی است. گاهی اوقات عشایر از پایین جاده می‌‏آ‏مدند. یکی می‏گفت: عراقی‏‌ها هستند و دیگری می‏گفت صدای توپ می‏‌آید و....

   نزدیک نماز صبح بود که من و رضا نادری تیمم کردیم و نماز را سریع خواندیم و بعد که برگشتیم آمدیم بالا کنار فرماندهان که داشتند صحبت می‏‌کردند، یک دفعه کف جاده را به رگبار بستند. تیرهای رسام می‌خورد روی جاده و می‏رفت بالا. همه سریع پریدند و موضع گرفتند و ما هم رفتیم توی موضع خودمان. رضا نادری هم رفتند توی موضع خودشان و رفتند پائین به سمت راه‌دارخانـه." ( تلمبه خانه)

   برادر حسین ‏آقایی فر، یکی ازکمک‏‌های رضا نادری، چگونگی درگیری تیم شان را اینگونه بیان می‏‌کند:

   " در بامداد روز چهارم مردادماه به سمت راهدارخانه در حال حرکت بودیم. در همین بین سیاهی‏‌هایی از دور به ما نزدیک می‌‏شدند. زمانی که نزدیکتر شدند تعدادی از زن‏‌های اسلام‏‌آبادی که لباس سیاه بر تن داشتند را دیدیم. پا برهنه بودند. از آنها سوال کردیم چی شده؟ آنها گفتند: "منافقین آمدند؛ ریختند تو شهر، مردم را می‏‌کشند همه جا را آتش می‏‌زنند و ما برای آنکه در امان بمانیم از خانه و کاشانه خود فرار کردیم و... ."

   در پشت تپه در کنار جاده و مدخل تنگه‏ چهار زبر تیمم کرده و با رضا نادری نماز صبح را خواندیم. نادری با اخلاص تمام و حالت عجیبی، آخرین نمازش را خواند. بعد از اتمام نماز، رضا به ما گفت: "اگر دوست ندارید و نمی‌خواهید با من بیایید؛ می‌توانید برگردید. من مانع شما نمی‌‏شوم. اینجا کسی نیست تصمیم با شماست. می‏‌خواهید بمانید؛ می‏‌خواهید برگردید." حسین‏ اکبریان به او گفت: "ما نیامدیم که برگردیم. این چه حرفی است که می‏زنی؟ بلند شو و بریم."

  توی همین صحبت‌‏ها بودیم که دوشکایی، جاده را به رگبار بست. تیرها رسام بود. گلوله‏‌ها روی جاده آسفالته می‏خورد و کمانه می‏کرد. دوشکا کاملاً روی جاده قفل شده و شدیداً تیراندازی می‏‌کردند. هـوا گرگ و میش بود که ما از کنار یال زبر جلو، خود را از پای ارتفاع به طرف پشت دیوار راهدارخانه (تلمبه‌‏خانه) رساندیم. دیوار راهدارخانه را تا آخر طی کرده و در ضلع غربی دیوار پناه گرفتیم. در این هنگام، نیروهای گردان قمر‏بنی ‏هاشم نیز به ما ملحق شده و در داخل یک آبراهه در کنار راهدارخانه، مستقر شدند.

   ستون خودرویی منافقین از میان دشت حسن‏‌آباد هر لحظه به دهنه تنگه نزدیک‏تر می‏‌شد. رضا نادری موشک را داخل آر.پی.‏جی گذاشت و سرستون خودرویی دشمن را هدف قرار داد. درگیری شدیدی آغاز شد. همزمان با شلیک آر.پی.‏جی توسط نادری، نیروهای گردان نیز به سمت ستون نظامی منافقین تیراندازی می‏‌کردند. ما دو قبضه آر.پی‏.جی داشتیم.

   موشک را داخل آر.پی‏.جی گذاشته و به نادری می‏‌دادیم. او یکی دو متری از دیوار راهدارخانه فاصله می‏‌گرفت و به سمت ستون شلیک می‌‏کرد و می‌‏آمد. رضا دل شیری داشت. در شرایطی که کسی جرات نمی‏‌کرد سرش را بلند کند؛ او در زیر آتش دوشکاها، امان را از منافقین سلب کرده ‏بود. با شلیک مداوم رضا نادری، چهار تا از تویوتای دوشکادار و خودروهای منافقین که عکس مسعود و مریم نیز بر روی آن نصب بود؛ منهدم شدند. جاده کاملاً مسدود شد. ستون نظامی منافقین از حرکت ایستاد اما مسیر حرکت رضا و محل استقرار نیروهای گردان را از روی جاده به شدت زیر رگبار آتش دوشکاها و رگبارهای خودشان گرفته بودند. زمانی که جاده مسدود شد رضا چند تا گلوله‌‏ی آر.پی.‏جی به سمت عقب ستون نیز شلیک کرد. بدین ترتیب سر و تنه ی ستون منهدم شد.

   به دنبال آن رضا گفت: "ما باید طوری حرکت کنیم و برویم جلو که جلب توجه نشود." قبل از حرکت، رضا گفت: "تشنمه." چون آب همراه خودمان نداشتیم. از بچه‌‏ها آب گرفته و به او دادم.

   هوا داشت روشن می‌‏شد اما هنوز آفتاب طلوع نکرده‏ بود. شهید نادری راه‏ افتاد و قرار شد بعد از چند دقیقه، من در پشت سرش حرکت کنم. قرارمان، شانه پایین جاده در جلو راهدارخانه بود. حسین ‏اکبریان و عباس‏ کاظمیان نیز می‌بایست؛ ما را پوشش می‏‌دادند.

   تیراندازی خیلی شدید بود و من مقداری می‏رفتم جلو، نیم‌‏خیز کرده و همین که تیراندازی قطع می‌‏شد دو باره حرکت می‏‌کردم. زمانی که به نزدیک جاده رسیدم. در چاله‌‏های اطراف راهدارخانه، پناه گرفته و به اطراف نگاه کردم. اصلاً نمی‏‌شد بلند شوم و حرکت کنم. تا چند دقیقه از جایم تکان نخوردم تا که تیراندازی قطع شد. بلند شدم و به دور و برم نگاه کردم متوجه شدم نادری داخل چاله‏‌ای افتاده. خودم را به او رساندم. حالت طبیعی نداشت؛ با صورت به زمین خورده و دست‏هایش را بغلش گذاشته بود. قسمت چپ بدنش را نگاه کردم. پاهایش خونی بود. همینطور، به سینه‏اش دست ‏کشیدم که دیدم قفسه سینه‌‏اش تیر خورده و سوراخ شده. برای من جای سوال بود که رضا چی شده؟ شهید شده یا زنده است.؟

   فاصله ما تا دوشکاها چند متری بیشتر نبود. به نحوی‏‌که آتش ‏دهنه آنها معلوم می‏‌شد. احساس کردم می‏خواهند ما را اسیر کنند. اصلاً نمی‏شد تکان خورد. من دنبال این بودم که ببینم رضا زنده است یا شهید شده. گوش خودم را به بینی‏‌اش نزدیک کردم. احساس کردم که نفس نمی‏‌کشد. کاری که کردم این بود که بالای جیب بلوز رضا نادری را بالا زدم و اسمش را روی آن نوشتم تا بعداً بتوانند او را شناسایی کنند.

   ترس و وحشتی تمام وجودم را فرا گرفته بود اصلاً نمی‏‌توانستم حرکت کنم. یک لحظه بلند شدم دیدم منافقین در فاصله 5 –6 متری ما هستند. بار دوم و سوم که بلند شدم؛ نیم‏‌خیز گرفتم و یک رگبار روی آنها بستم که ناگهان احساس کردم؛ انگار برق سه فاز مرا گرفت. با صورت خوردم زمین و بالای سر رضا افتادم. کم‏کم پاهایم سنگین می‌‏شد. هنوز درد شروع نشده بود که با خودم گفتم: "باید برگردم عقب."

   تیراندازی همچنان ادامه داشت. منافقین می‏‌خواستند مرا زنده بگیرند. به صورت سینه‏‌خیز و خرمال خرمال، خودم را به طرف ضلع غربی راهدارخانه(همان جایی که آر.پی.‏جی می‏زدیم) رساندم. یک لحظه سعی کردم بلند شوم تا حسین‏ اکبریان و عباس‏‌کاظمیان مرا ببینند. گاهی نیز سر اسلحه را برگردانده و به سمت منافقین تیراندازی می‏‌کردم تا کسی نتواند مرا تعقیب کند. بالاخره خودم را کشیدم بغل دیوار.

   حسین ‏اکبریان و عباس‏کاظمیان آمدند طرف من و گفتند :"چی شده؟" گفتم: "رضا تیر خورده و افتاده و من هم مجروح شده‏ام." بچه‏ها مرا از پشت راهدارخانه به عقب بردند و در ورودی تنگه با مجروحان دیگر سوار ماشین کردند. من بی هوش شده و دیگر چیزی نفهمیدم."

   برادر عباس‏ کاظمیان از دیگر کمک‏‌های شهید نادری، در زمینه‌‏ی آغاز درگیری با منافقین و مسدود کردن مسیر حرکت نظامی آنان در دم‏ دم‏ه‌های صبح چهارم مردادماه که با شلیک آر.پی‏.جی‏‌های رضا نادری انجام گرفت؛ می‏‌گوید: "بعد از اینکه نماز صبح را خواندیم از بغل جاده به طرف دشت حرکت کردیم مثل باران طرف ما تیر می‌‏آمد. جلوی ما، تخته ‏سنگ و درختچه‏‌هایی بود. پشت آن موضع گرفتیم. نادری گفت: "تک ‏تک می‏ریم طرف دیوار راهدارخانه." همانطور که به سمت ما تیر می‌‏آمد؛ تک‏ تک به طرف راهدار خانه رفته و خود را به ضلع غربی آن رساندیم. نادری گفت: "گلوله‌‏های آر.پی‏.جی را آماده کن.!" گلوله‏‌ها را آماده کرده و گذاشتم توی قبضه.

   ستون خودرویی منافقین بر روی جاده در حرکت بودند دو تویوتا دوشکادار با محافظ فلزی ضد گلوله در روبرو و تیررس ما قرار گرفتند. با نادری از دیوار راهدارخانه جدا شده، من کمر او را گرفته و او آر.پی‏.جی اول و دوم را پشت سر هم شلیک کرد. تویوتاهای دوشکادار منهدم شدند. تویوتای بعدی را که انگار در مسیر راه از مردم گرفته و پشت آن تیر بار بسته بودند با گلوله‌‏های بعدی زدیم. کُلاً، هشت گلوله‏‌ی آر.پی‏.جی شلیک کرده و چهار تویوتا منهدم شد و آن موقع بود که جاده مسدود گردید و منافقین دیگر نمی‌‏توانستند بر روی جاده حرکت کنند."

   برادر منصور حیدرنیا در ادامه صحبت‏‌هایش از نحوه درگیر شدن شهید نادری می‏‌گوید: "رضا با موشک‏‌های آر.پی.‏جی، 4 - 5 دستگاه از خودروهای منافقین را پشت سر هم زد. خرمنی از آتش درست شد. درست همان چیزی که ما از او خواسته ‏بودیم. آتش گرفتن خودروهای منافقین جاده را مسدود کرد. قشنگ مثل آجرها که کنار هم مورب می‌‏چینند می‏زنند و می‏افتد.

   دقیقاً همه را من می‌‏دیدم. بعد رفتیم توی بی‏سیم منافقین و شنود کردیم دیدیم صدایشان در آمده و آنها متوجه شده‏ بودند که ما داریم چکار می‌‏کنیم. دقیقاً به همدیگر می‏‌گفتند: "این کی هست که جلو ما ایستاده!؟ این کیه داره مقاومت می‏‌کنه!؟ چه خبر است!؟" آنها نمی‌‏دانستند که فقط یک آر پی‏ جی ‏زن در لحظه‌‏ای خاص، در پنج دقیقه تصمیم‏‌گیری، کاری کرد که جلو منافقین را سد کرده ‏است!."

   برادر محمود کاری، از دیگر نیروهای اطلاعات و عملیات که در آن شب از تیم خودش به دلیل انجام ماموریت دیگری جدا شده و بعد از یک ساعت خود را به نزدیک راهدارخانه رسانده و به صورت تک ‏تیرانداز، ضمن پوشش دادن به تیم‌‏های آر.پی.‏جی ‏زن، راننده‌‏های خودرو منافقین را می‏زند و پس از آن، سرنشینان آنها را یکی ‏یکی به درک واصل می‏‌کند؛ در بیان خاطراتش می‏‌گوید: "ما به سمت راهدارخانه که مخازن قیر در آنجا نگهداری می‏‌شد رفتیم و زمانی که به آنجا رسیدیم دیدیم که آتش خیلی زیاد است و به سمت راهدارخانه شلیک می‌‏شد. به همین خاطر ما کشیدیم روی یال. حدود 50 متری که روی یال بالا رفتیم هوا کم‏کم داشت روشن می‌‏شد و می‏‌دیدم ماشین‏‌های تویوتا، همه ایرانی‌‏اند. پرچم ایران رویشان نصب است. ماندیم که بزنیم یا نزنیم! در این لحظات تیم‏‌های آر.پی.‏جی ‏زن اطلاعات چند تا از خودروهای منافقین را زده بودند. لذا آمدیم ضلع شمالی راهدارخانه و آنجا مستقر شدیم و مگسک اسلحه کلاش را روی 100 متری تنظیم کردم و این‏هایی را که به سمت راهدارخانه شلیک می‏‌کردند؛ می زدم. من سه خشاب به سینه‏‌ام بسته بودم و یک خشاب روی اسلحه و جمعاً 120 فشنگ داشتم. اسلحه را روی تک ‏تیر گذاشته بودم. تعداد زیادی از نفرات منافقین را عیناً می‏‌دیدم که کشته یا مجروح می‌‏شوند. چون فاصله ‏ام70 تا 80 متر بیشتر نبود و در جای خوبی هم سنگر گرفته بودم.

   در لحظاتی که من درگیر بودم دوشکاها به سمت رضا نادری شلیک می‏‌کردند و آتش پرحجمی به سمت او می‌‏ریختند به نحوی‏‌که بلوک‌‏های دیوار راهدارخانه، می‌‏ترکید و از هم می‌‏پاشید و می‏‌ریخت بیرون. من رضا نادری را نمی‌‏دیدم اما بعداً متوجه شدم که ایشان است. من سعی کردم موقعی که دوشکاها به سمت او شلیک می‏‌کنند؛ آنها را بزنم. که عاقبت در لحظات آخر، رضا نادری در همانجا تیری به پهلوهایش خورده و به شهادت می‌‏رسد.

   با شلیک چند ساعته‌ی آر.پی.‏جی‌‏های رضا نادری، جاده کاملاً مسدود شده بود. تویوتاهای منافقین از شانه‏‌های جاده دور می‏زدند و به سمت تنگه می‏‌آمدند. اولین تویوتایی که آمد رد بشود را زدیم. ما چند نفر بودیم. یکی دو تا از بچه‌‏های ارتشی که ژ-3 داشتند و فشنگ‏هایشان تمام شده بود و مسیر را از حسن‏‌آباد پیاده آمده ‏بودند. برادر حسنی که تیربار چی تیم ما بود. فشنگ تیر‏بارش تمام شد. آر.پی‏.جی ‏زن هم موشکش به اتمام رسید. فقط ما ماندیم با همین چند تا فشنگ.

   در همین بین یک فیاتی از منافقین که پشت‏ش قبضه توپ 106 میلیمتری بسته شده‏ بود از بغل جاده دور زد و آمد بالا به سمت تنگه. سرعتش را زیاد کرد تا بتواند رد شود. من راننده آن را زدم و ماشین چپ شد و بعد از چپ شدن، حدود 20 تا 30 نفر از عقب فیات ریختند بیرون و آمدند بغل دیوار راهدارخانه که در تیررس ما بود. آنها فکر می‏‌کردند از آن سمت داره شلیک می‌شه. اینها یکی ‏یکی می‌‏آمدند طرف ما. حالا فشنگ اسلحه ی همه بچه‏‌ها تمام شده و هی بچه‌‏ها به من می‏‌گفتند: "بزن! بزن!" که یکی ‏یکی نفرات آنها را می‏زدیم. فشنگ‏های ما هم تمام شد. من آمدم پائین یال. دیدم تویوتای منافقین آمد و مهماتش را خالی کرد و رفت. من هم سریع رفتم پائین و دو تا جعبه مهمات را برداشتم که بیاورم بالا که ناگهان دیدم یک جیپ106 جلو من ایستاده که دو نفر خانم و یک نفر آقا روی آن سوار بودند. خانم ها بدون روسری بودند. من با خودم گفتم: "چرا اینها سر برهنه هستند؟ این خانم ها اینجا چکار می‏‌کنند؟ خدایا چه اتفاقی افتاده!؟" یکی از خانم‏ها به راننده گفت: "با ماشین زیرش کن!" حالا نمی‏دانم اسلحه نداشتند یا چی شده بود که هی می‏‌گفت با ماشین زیرش کن! ما جعبه‌‏ها را انداختیم و آمدیم بغل جاده. این‏ها آمدند که مرا زیر بگیرند از جاده افتادند پائین و جیپ 106 هم چپ شد. و همه‏شان زیر 106 مانده بودند اما زنده. من گفتم: "فعلاً اینها گیرند." سریع یکی از جعبه‌‏ها را گرفتم و رفتم بالا. جعبه مهمات را باز کردیم دیدیم فشنگ‏های تیربار است. آتش پرحجمی در اطراف ما ریخته می‌‏شد. دوباره برگشتم پائین یال تا بقیه جعبه‏ مهمــات ها را بـه بـالای ارتفاع ببرم. همین که برداشتم و خواستم ببرم؛ ناگهان دیدم یک تویوتا جلو من ایستاد. یک خانم سر برهنه پشتش بود. گفتیم: "امشب معلومه اینجا چه خبره؟ این اندازه خانم اینجا چه می‏‌کنند!؟" خلاصه جعبه‏‌ها را گرفتم و رفتم بالا. در این لحظات، بچه‏‌های ما آنها را در تنگه ‏چهارزبر می‏‌دیدند و می‌‏زدند. خشابها را پر کردیم و حدود یک تا، یک ساعت و نیم ما آنجا منافقین را معطل کردیم. چون توسط شلیک‌‏های رضا نادری راه بسته شده بود، از تنگه ‏چهارزبر تا گردنه حسن‌‏آباد چهار پنج ردیف، تعداد بی‏شماری از ماشین‏‌ها و خودروهای منافقین روی جاده ایستاده و منتظر بودند که راه باز شود. حدود یک ربع همه ساکت شدند. فقط از تنگه‏ چهارزبر گلوله می‏‌آمد. بعد از آن دیدیم که از فاصله200 تا300 متری راهدارخانه، تویوتاها، دارند از جاده می‌‏آیند بیرون تا حمله کنند و بیایند طرف تنگه. که در این فاصله من ترکش خوردم و...

   برادر مهدوی نیز در باره نقش بچه‏‌های اطلاعات و عملیات در متوقف و کُند کردن حرکت ستون نظامی منافقین می‏‌گوید: "بچه‌‏های اطلاعات و عملیات را که هر کدامشان تجارب زیادی در جنگ داشتند، آن شب وارد کردیم. همه بچه‏‌ها خشاب بستند و با اسلحه کلاش و آر.پی.‏جی تا وسط دشمن رفتند. یعنی جلوتر از خط گردان و تا جائی‏که راهدارخانه (تلمبه‏‌خانه) بود. اول صبح (4/5/1367) شروع کرده‏ بودند دونه ‏دونه ستون خودروی منافقین را زدن. راننده‏‌های خودروهای ستون دشمن که در حال حرکت به جلو تنگه‏ چهارزبر بودند را می‏زدند که یکدفعه آنها (منافقین) می‏‌دیدند ستونی که دارد می‌‏آید، راننده‏اش تیر می‏خورد. با آر.پی.‏جی، تانک‌‏ها و خودروهای‏شان منهدم می‌‏شوند. همانجا بود که منافقین توی دشت حسن‏‌آباد ولو شدند. بچه‏‎های اطلاعات- عملیات با مقاومت‏شان در آنجا توانستد حرکت ستون نظامی منافقین را کُند کنند. ستونی که سر آن جلو تنگه ‏چهار زبر بود و ته ستون، تا آنجائی‏که چشم کار می‏کرد تا گردنه حسن‏‌آباد مشاهده می‏‌شد."

ارسال نظر

ایمیل شما محفوظ خواهد ماند. پر کردن فیلدهای ستاره الزامیست.

Cancel reply

0 نظر

    وصیت نامه شهدا

    خاطرات دفاع مقدس

    تاریخچه فیلم های دفاع مقدس

    شهدای شاخص